تعداد کل بازديد : 757

  بازديد امروز : 0

  بازديد ديروز : 0

محض يار

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

درباره خودم

 

لينک به لوگوي من

محض يار

 

بايگاني

نيما موحد [2]

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

بارالها ! قلبم را از محبّت نسبت به خودت، ترس از خودت، تصديق و ايمان به خودت، هراس ازخودت و شوق به خودت، لبريز ساز، اي صاحب جلال وکرامت! [ـ امام صادق عليه السلام]

+ ما بايد اجابت کنيم

نويسنده:محیا منتظر::: چهارشنبه 19/4/1387::: ساعت 4:53 عصر

والله خير الرازقين


3 هفته تمومه که داريم کار مي کنيم . قبلشم که ي سد زده بوديم و مسير رودخونه رُ عوض کرده بوديم . ي درياچه هم که درست شده بود . نقشه پسر رقيه خاتون بود . درسشُ خونده بود . مهنّس بود . رفته بود شهر . مردم ده مي گفتن مهنّس کشاورزي ِ . ننم مي گف : خب پسر من نرفته شهر‍، مهنّس ِ . مي خواس ي درياچه ماهي درست کنه . به حق چيزاي نديده و نشنيده . هر چي بود مش رضوانُ راضي کرده بود. مردم ده هم که رو حرف مشتي نه نمي آوردن.


_ مش رضوان ! يعني تموم مي شه ؟ به عيد نيمه مي رسه ؟‏


_ اي بابا جوون ! حوصله کن . دو تا بيل مي زني مي پرسي تموم مي شه يا نه ؟ به قول کبلايي محمد خدابيامرز تو برا خدا کار کن . به اسم خودشم شروع کن . کارتم با حساب و کتاب باشه . بقيه اش به تو مربوطيتي نداره . با صاحب کاره . کردي اين کارا رُ يا نه بابا جان ؟


_‏ دستت درد نکنه . نکردم ؟ ‏اصلا نمي کردم ، مي ذاشتي بيام وايسم کار کنم ؟


_ آها حالا شد . پس حرف نزن . وايسا تا آخر کار از صاحب کارت مزدتُ بگ.............


داد و بيداد بچه ها ما رُ کشيد بيرون . چه خدا رحم کرد . مث که سد شکسته بود و آب رها شده بود . تا اومديم بيرون ، آب سرازير شد و يباره فرياداي فيروزخان اضافه شد . تو آب بود . يعني داش آب مي بردش.


_‏ چه کنيم مش رضوان ؟ فيروزخانه . چه جوري بريم اون ور آب ؟ يعني هيشکس نييس اون ور که کمکش کنه ؟


_ نيگا کن . گير کرده به ريشه اون عناب پيره . جاش خوبه فعلا . بريم کمک بياريم . از اون پل پايين بريم مي.........


_ اين حسنعلي ِ . خودش داره مي ره طرف فيزوزخان .


_ فيروزخان ! اين شاخه رُ بگير مي کشمت بالا . هاي فيروزخان ! اينجام فيروزخان . اينور . اين جا . طرف عناب. دستت ُ برگردون .


 


اون روز هر چي حسنعلي التماس کرد فيروزخان حاضر نشد از اون کمک بگيره . آخرشم آب بردش. عيد مردم ده ُ عزاپوش کرد و بچه هاشُ يتيم . سر ي کينه قديمي و لچبازي جونشُ داد . چه خبره باباهاشون با هم سر آب قهر و قهرکشي داشتن .


 


مش رضوان به همه گفت عيدُ برن ديدن زن و بچه فيروزخان . اما من همش بد دل بودم . مي گفتم : فيروزخان با دست خودش خودشُ به کشتن داد . اما مش رضوان گفت : هي جوون ! بيخودي پشت سر مرده حرف نزن . ما همه مون از اين خطاها مي کنيم اما حواسمون نيست . همينه که خدا مي گه : مردم مومن وقتي من يا پيغمبرم صداتون مي کنيم که زندگي‏ بتون بديم اجابت کنين*. کمک آدما که سهله ما گاهي کمک خدا پيغمبر و امام زمونشم رد مي کنيم .


 


ننه صدام کرد که بريم خونه فيروزخان . اومدم بگم نميام که يادم افتاد عيد نيمه شعبونه . شايد آقا هم رفته باشه عيد ديدني بچه يتيما فيروزخان . شايد منم دعوت شدم و بي خبرم .


* يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم


 


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[19/4/1387- 4:53 ع] ما بايد اجابت کنيم
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com